خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





داستان دیوانه ای که عاقلان رابه گریه واداشت!!!

     
    پ.ن: این مطلب زیبا رو سابقا پست کرده بودم(9اسفند93) که بعد از خراب شدن بلاگفا از بین رفته بود...
     

             دنیاسه روزاست!یادیروزاست که همه چیزرفته!یاآینده ای است که تونمی دانی که چه خواهدشد!و روزی که تودرآنی!پس برای آن کارکن...

    اما بعد...

    دیوانه ای به مردزاهدی رسیدکه باخدای خودمناجات می کرد،می گریست،واشکهایش برگونه هایش سرازیربودومیگفت:پروردگارا!مرابه آتش میفکن!به من رحم کن!ای مهربان وای بخشنده،مراباآتش عذاب نده!من ضعیفم!من توان تحمل آتش راندارم،به من رحم کن،پوستم نازک است،نمی تواندحرارت آتش راتحمل کند!

    به من رحم کن! استخوان های من ضعیفند!تحمل شدت آتش راندارند!پس به من رحم کن!

    مرد دیوانه باصدای بلند خندید!!!

    مردعابدمتوجه اوشدو رو به او کردوگفت:دیوانه!چه چیزباعث خنده ات شده؟!دیوانه گفت:این حرفهای تومرا به خنده آورده!!!

    عابدپاسخ داد:مگرچه چیزازسخنان من باعث خنده ات شد؟!دیوانه گفت:چون تو به خاطرترس ازآتش گریه میکنی! گفت:مگرتوازآتش نمی ترسی؟!دیوانه گفت:نه!من هرگزازآتش نمی ترسم!

    مردعابدخندیدوگفت:حقاکه دیوانه ای!

    مرددیوانه گفت:چطورازآتش میترسی ای مردعابددرحالی که توخدای  مهربانی داری که رحمتش شامل همه چیزاست؟!مردعابدگفت:من گناهکارم!اگرخداباعدلش مرابازخواست کندمرابه آتش می افکند!ومن میگویم که به من رحم کندو مرابیامرزدومراباعدالت خودش بازخواست نکند!بلکه به من لطف وبخشش کندوواردآتش نشوم!

    مرددیوانه باصدای بلندتری از دفعه پیش خندید!مردزاهدناراحت شدوگفت:چه چیز تورابه خنده واداشته؟!مجنون گفت:ای زاهد!توپروردگاری عادل داری،که هرگزستم نمی کند!وتوازعدل اومیترسی؟!توخدای آمرزنده داری،مهربان وبخشنده!ولی توازآتش اومی ترسی؟!

    مردعابدگفت:ای دیوانه ازخدانمی ترسی؟!دیوانه گفت:بله!من ازخدامیترسم!ولی ترسم ازآتش اونیست!مردعابدتعجب کردوگفت:اگرترس ات ازآتش اونیست!پس ازچه میترسی؟!

    مردمجنون گفت:اگرمن ازاهل آتش باشم،امیدوارم که مرابه آتش بیفکند!اماازمن چیزی سوال نکند!چون عذاب آتش نزدمن آسان ترازسوال اوست! ومن نمی توانم باچشم خیانتکاربه اونگاه کنم!وبازبان دروغگوبه اوپاسخ بدهم!اگرآتش رفتن من،حبیبم راخشنودمی کند،پس چه باک؟!

    مردزاهدتعجب کرد،وبه سخن این دیوانه فکرکرد!دیوانه گفت:مردعابد!رازی رابه تومیگویم،برای کسی فاش نکن!

    زاهدگفت:ای مردعاقل دیوانه(!)این رازچیست؟!گفت:ای عابد!خدای من هرگزمن راواردآتش نمی کند!می دانی چرا؟!گفت:چراای دیوانه؟!

    پاسخ داد:من به خاطرعشق ومیل به او،اوراعبادت کردم!وتوبه خاطرترس وطمع به بهشت اوراعبادت کردی!وگمان من به او،بهترازگمان تواست!!!وامیدمن به اوبهترازامیدتو به اوست!پس ای عابد!برای چیزهای بهتری عبادتش کن!موسی(ع)رفت تاپاره ای آتش بیاوردتاخودراگرم کند،ولی باپیامبری برگشت(یعنی پیامبرشدوبرگشت!)من هم رفتم تاجلوه و جمال خدایم راببینم!ولی دیوانه واربرگشتم!

    ومرد دیوانه درحالی که میخندید رفت...!!!

    درحالی که زاهدمی گریست،ومیگفت:هیچ باورم نمی شودکه این مرددیوانه باشد!این عاقل ترین عاقلان است!دیوانه ی واقعی منم!من حرف های اورابااشک دیده خواهم نوشت...!!!

      عکس ها <a href=و تصاویر متحرک پروانه های زیبا" />

     


    این مطلب تا کنون 15 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : دیوانه ,خنده ,مرددیوانه ,ازآتش ,ترسی؟ ,ازآتش اونیست ,ترسی؟ دیوانه ,
    داستان دیوانه ای که عاقلان رابه گریه واداشت!!!

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر